محرم وبچه ها
روزجمعه ظهر بعد از اینکه داودی وشوهر خواهرمو راهی مسافرت شمال کردیم با میهمانانمان یعنی ساناز وبردیا وبرسین آماده شدیم تا تعطیلات را به منزل مادری بریم و مادر ودخترها به همراه نوه ها با هم خوش باشیم در جریان این امر با اتفاقات وخاطرات زیادی دست وپنجه نرم کردیم که بد نیست براتون بعض از اونهارو تعریف کنم : اول از همه اینکه توراه رسیدن به منزل پدر جون در حالی که پشت چراغ ایستاده بودیم یک ماشین دیگه به مازد که راننده سریع از ماشین پیاده شد گفت شرمنده ،ببخشید هیچ جای نگرانی نیست ومن الان کوپن بیمه ام رو به شما می دهم و....... یک شب تو رختخواب بودیم پرنیا ازم سوال کرد مامان ،مادربزرگ کجاست ؟گفتم مامانی رفته پیش خدا درجوابم پرس...
عمل به قول
دیروز به دخترم قول داده بودم که بعد از اتمام ساعت کاری وقتی می رم دنبالش یک آدم برفی با هم درست کنیم برای همین منظور یک هویج هم با خودمون برده بودیم پس از تحویل گرفتن پرنیا خانوم با حضور درسا دوست صمیمی پرنیا به برف بازی مشغول شدیم وهمه کار این دونفر انجام دادند به غیر از درست کردن آدم برفی بیین یک گوشه از بازیهاشون رو با هم ببینیم ...
هوای برفی
شروع برف زمستانی تو دانشگاه باعث شد دخترم خیلی خوشحال بشه ولی چون دستکش نداشت نتوست زیاد برف بازی کنه ومن از اون عکسهای بیشتری بگیرم ولی تو یک فرصت مناسب حتما جبران می کنم ...
تولد وصحبتهای شیرین پرنیا
مامان :پرنیا مامانی می خوای برای تولدم چی بگیری پرنیا :چی دوست داری مامان :ااااااااااااااااااااااا گل سر پرنیا:دیگه چی می خوای مامان: ااااااااه نمی دونم پرنیا :مامانی یواشکی بگو لپ لپ مامان:راست می گی اصلا یادم نبود مامانی دستت درد نکنه ممنونم پرنیا :اره مامان برات یک لپ لپ بزرگ می خرم ....وقتی بزرگ شدم برات می خرم ...
شب یلدا
سلام: شب یلداتون مبارک من یک سری به وب نی نی شکلک زدم اگه می خواین تبریکات شب یلدایی داشته باشید حتما یک سری به این وب زیبا بزند پشیمون نمی شید ...
تولد مامان سولماز
٢٤آذر تولد من بود وبه دنبال اون قدردانی های پرنیا نسبت به من شروع شد از جمله وقایعی که از قبل براتون تعریف کردم تا وقایغی که به روایت تصویر به شما نشان خواهم داد. پرنیای مامان با نقاشی این روز رو به من تبریک گفت : در ادامه شب از طرف پدر داودی به رستوران دعوت شدیم تا شادی خودمون رو تکمیل کنیم وبعد از اون هم با کیکهایی که خریده بودیم رفتیم خونه مادر اینها تا شادیمون رو با اونها هم تقسیم کنیم راستی یادم رفت که ما موزیک زنده هم داشتیم به هر حال شب خوبی بود واز همه کسانیکه تو این شب قشنگ برای شاد شدن ما تلاش کردند ممنونم و تولد خواهرگلم رو هم تبریک می گم واز همینجا می بوسمش ...
خاطره
دیشب پرنیای مامان به من گفت می شه مامان کمکت کنم من هم که داشتم با پوست کن خیار برای سالاد خرد می کردم گفتم باشه یک لحظه که رفتم بشقاب بیارم ناگهان با صدای دادپرنیا مواجه شدم سریع برگشتم دیدم که متاسفانه با پوست کن دستشو خراش داده و داره گریه می کنه خیلی ناراحت شدم سریع براش چسب زدم تا کمی آروم بشه ولی در همین حین بود که پدر دادودی از این حرکت من که به پرنیا جون کار خطرناک داده بودم شاکی شده بود وداشت منو نصیحت می کرد وپرنیا خانوم هم به طور جدی گوش می داد پس از اتمام صحبتهای پدرش شروع کرد به پشتیبانی کردن حرفهای پدرش واینکه مامان وسایل خطرناک به من داده ومی گه به من کمک کن من آخه کوچولو هستم و دستم برید داره خون می آد...
یک دزی کوچولو از چند تا وبلاگ
نامهای انتخابی پرنیا خانوم برای خواهریش
آرشیدا/مژده/پنبه که اصرار داشت مامانی شما خودت گفتی پنبه /مهرداس/نیلوفر/ ستاره/وآخرین ورژن پانا ...








