پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

عروسکهای نازم پرنیا و پانیا

محرم وبچه ها

روزجمعه ظهر بعد از اینکه داودی وشوهر خواهرمو راهی مسافرت شمال کردیم با میهمانانمان یعنی ساناز وبردیا وبرسین آماده شدیم تا تعطیلات را به منزل مادری بریم و مادر ودخترها به همراه نوه ها با هم خوش باشیم در جریان این امر با اتفاقات  وخاطرات زیادی دست وپنجه نرم کردیم که بد نیست براتون  بعض از اونهارو تعریف کنم : اول از همه اینکه توراه رسیدن به منزل پدر جون در حالی که پشت چراغ ایستاده بودیم یک ماشین دیگه به مازد که راننده سریع از ماشین پیاده شد گفت شرمنده ،ببخشید هیچ جای نگرانی نیست ومن الان کوپن بیمه ام رو به شما می دهم و....... یک شب تو رختخواب بودیم پرنیا ازم سوال کرد مامان ،مادربزرگ کجاست ؟گفتم مامانی رفته پیش خدا درجوابم پرس...
4 دی 1391

عمل به قول

دیروز به دخترم قول داده بودم که بعد از اتمام ساعت کاری وقتی می رم دنبالش یک آدم برفی با هم درست کنیم برای همین منظور یک هویج هم با خودمون برده بودیم  پس از تحویل گرفتن پرنیا خانوم با حضور درسا دوست صمیمی پرنیا به برف بازی مشغول شدیم وهمه کار این دونفر انجام دادند به غیر از درست کردن آدم برفی بیین یک گوشه از بازیهاشون رو با هم ببینیم ...
29 آذر 1391

هوای برفی

  شروع برف زمستانی تو دانشگاه باعث شد دخترم خیلی خوشحال بشه ولی چون دستکش نداشت نتوست زیاد برف بازی کنه ومن از اون عکسهای بیشتری بگیرم ولی تو یک فرصت مناسب حتما جبران می کنم ...
28 آذر 1391

تولد وصحبتهای شیرین پرنیا

مامان :پرنیا مامانی می خوای برای تولدم چی بگیری پرنیا :چی دوست داری مامان :ااااااااااااااااااااااا گل سر پرنیا:دیگه چی می خوای مامان: ااااااااه نمی دونم                                  پرنیا :مامانی یواشکی بگو لپ لپ مامان:راست می گی اصلا یادم نبود  مامانی دستت درد نکنه ممنونم پرنیا :اره مامان برات یک لپ لپ بزرگ می خرم ....وقتی بزرگ شدم برات می خرم ...
28 آذر 1391

شب یلدا

سلام: شب یلداتون مبارک من یک سری به وب نی نی شکلک زدم اگه می خواین تبریکات شب یلدایی داشته باشید حتما یک سری به این وب زیبا بزند  پشیمون نمی شید     ...
28 آذر 1391

تولد مامان سولماز

٢٤آذر تولد من بود وبه دنبال اون قدردانی های پرنیا  نسبت به من شروع شد از جمله وقایعی که از قبل براتون تعریف کردم تا وقایغی که به روایت تصویر به شما نشان خواهم داد. پرنیای مامان با نقاشی این روز رو به من تبریک گفت : در ادامه شب از طرف پدر داودی به رستوران دعوت شدیم تا شادی خودمون رو تکمیل کنیم وبعد از اون هم با کیکهایی که خریده بودیم رفتیم خونه مادر اینها تا شادیمون رو با اونها هم تقسیم کنیم راستی یادم رفت که ما موزیک زنده هم داشتیم به هر حال شب خوبی بود واز همه کسانیکه تو این شب قشنگ برای شاد شدن ما تلاش کردند ممنونم و تولد خواهرگلم رو هم تبریک می گم واز همینجا می بوسمش ...
26 آذر 1391

خاطره

دیشب پرنیای مامان به من گفت می شه مامان کمکت کنم من هم که داشتم با پوست کن خیار برای سالاد خرد می کردم گفتم باشه یک لحظه که رفتم بشقاب بیارم ناگهان با صدای دادپرنیا مواجه شدم سریع برگشتم دیدم که متاسفانه با پوست کن دستشو خراش داده و داره گریه می کنه خیلی ناراحت شدم سریع براش چسب زدم تا کمی آروم بشه ولی در همین حین بود که پدر دادودی از این حرکت من که به پرنیا جون کار خطرناک داده بودم شاکی شده بود وداشت منو نصیحت می کرد وپرنیا خانوم هم به طور جدی گوش می داد پس از اتمام صحبتهای پدرش شروع کرد به پشتیبانی کردن حرفهای پدرش واینکه مامان وسایل خطرناک به من  داده ومی گه به من کمک کن من آخه کوچولو هستم و دستم برید داره خون می آد...
22 آذر 1391