درسا خانوم مهیمان نیمروزی پرنیا



یک روز درسا خانوم میهمان پرنیا شد واین دوتا فرشته خیلی خانوم بودند که بیشترش به روایت فیلم ضبط شد اما مقدار کمی هم عکس گرفنم که براتون گذاشتم حالا به شرح کمی از وقایع و سخنان گوهر بار آنها می پردازیم :
داشتم یکمی از سیب زمینی هاشون رو برمی داشتم ناگهان درسا خانوم گفت خاله می شه نخوری گفتم چرا خاله جون گفت :آخه زود تموم می شه 
دوتاشون روی میز نشسته بودند که ناگهان با صدای بلند زدن زیر گریه ترسیدم دویدم طرف اونها دیدم دستمال کاغذی گرفتند رو صورتشون وتا منودیدند زدند زیر خنده وگفتند الکی داریم گریه می کنیم 
نمیدونم طفلکی ها چرا اونقدر خسته بودند که ناچار نشسته نماز خوندند و زیر لب یک کلامهایی رو زمزمه می کردند که هر چه گوشمو تیز کردم متوجه نشدم خلاصه بدون چادر وفقط با یک مهر نماز خوندند دائم باهم می خندیدند وواقعا سرخوش بودند البته ازشون التماس دعا داریم
راستی نمی دونم چرا پرنیا دائم اصرار داشت که مامان درساست
خلاصه روز خوبی بود کاش می شد فیلمهارو براتون می ذاشتم ولی ........


درسا خانوم مهیمان نیمروزی پرنیا
